تبليغاتX
باران -
من خواب دیده ام همه بیدار شده ایم.چه کابوس قشنگی!!

گاهی برای سرودن شعر باید به دنبال بهانه ای بود و گاهی برای نسرودن آن . و این کاری است بس دشوار.این نوشتار را حرف تازه ای برای گفتن نیست و حرف تازه ای برای گفتن نیست.اما هر چه هست "از هر زبان که می شنوم نامکرر است".بخشی ازعاشقانه ای ست که سالها زیر لب زمزمه می کردم برای کسی که نمیدانستم کیست.تا اینکه در پرسه های شاعری ام او را یافتم. کاش کاری بود در خور تا بدینصورت تقدیمش می کردم به:

 

نادر ابراهیمی-به خاطر هلیا

احسان رنجبر فهلیانی- به خاطر هلیا

مسعود هوشمندی –به خاطر هلیا

                                           و                                 

                                      به هلیا

                          *****************

 

شعرهایت را اگر

قطره قطره

در کام تشنه ام نریزی

شاعر می میرد.

شاعری که ترانه هایش را از یاد برده باشد مرده است.

 

باد ترانه های مرا با خود برد.

بچه که بودیم

بادبادک هایمان را به او سپردیم و رویاهامان را ،

بزرگ شدیم

خاطره هامان را ولحظه لحظه  شعرهامان را،

و بزرگتر می شویم وقتی خودمان را هم.

 

من گمشده ای دارم که بازش می یابم

اگر قطره قطره شعر هایت را در کام تشنه من بریزی.

من دوباره گل می دهم

سرخ و سفید و سرخ

مثل گلهای پیراهنت در گلدان کنار پنجره ام.

من دوباره شاعر می شوم

و چشمانت را

          از لحظه ها

          از خاطره ها

          از باد می گیرم.

بهار را به آشیانه ام ،

یک آسمان پرواز را به تو هدیه می کنم

اگر این ترانه رنگ چشمان تو باشد.

پرنده ای که آسمان را از یاد برده باشد مرده است.

+ نوشته شده در  دوشنبه یازدهم تیر 1386ساعت 1:35  توسط حسن رضایی  |