|
|
|
|
|
{ سفر به بیزانس - ویلیام باتلرییتز } آنجا جای مردان پیر نیست.جوانان در آغوش یکدگر پرندگان در میان درختان ان نسلهای محتضرـآوازه خوان آبشارها ماهی آزاد/دریاها ماهی سیاه ماهی چرنده و پرنده تمام تابستان را به ستایش مشغولند هر انچه شکل گرفته ,به دنیا آمده و می میرد. در بند آن موسیقی شهوانی از یاد می برند آن یادمانهای خرد پیر ناشدنی را. * انسان کهنسال نیست مگر چیزی پیش پا افتاده , قبایی ژنده افتاده بر عصایی , مگر آنکه روح کف زنان ترانه سر دهد برای هر پاره پورگی در آن لباس فنا پذیر. آنجا مدرسه ای برای آواز نیست مگر مطالعه ی یادمانهای شکوه خود , پس من دریاها را در نوردیدم و به شهر مقدس بیزانس آمدم. * ای فرزانگان ایستاده در آتش مقدس همچون نقش کاشی های زرین دیوار , از آتش مقدس برون آمده و به حلقه در آیید و استادان آواز روح من باشید. قلب مرا بسوزانید که از هوسها بیمار است و در بند جانوری پا به مرگ خودش هم نمی داند که چیست مرا گرد آورید به شکل خلاقی از ابدیت. * زمانیکه از این طبیعت خارج شوم قالب جسمانی خود را هرگز از هیچ چیز طبیعی نخواهم گرفت بلکه صورتی انچنان که زرگران یونانی از طلا کوبی و لعاب طلا می سازند تا امپراتوری خواب آلوده را بیدار نگه دارم و یا بر شاخه زرینی قرار بگیرم تا برای آقایان و بانوان شهر بیزانس ترانه سر دهم از آنچه گذشته/ می گذرد و یا خواهد آمد . |
||
|
+
نوشته شده در شنبه هفدهم دی 1384ساعت 10:6 توسط حسن رضایی
|
|
||
|
|
|
||||
باز آمـده ای شـاید تا خــــــــون دلم ریـزی ای هــــــــند جگرخواره با حـمزه دل بستیز این خنجر و این پهلو بشکاف که خونریزی
|
|||||
|
+
نوشته شده در شنبه سوم دی 1384ساعت 20:14 توسط حسن رضایی
|
|
|||||