|
|
|
|
چشمهایت را نبند :
دریا می گندد و قو های معصومی غرق می شوند در تو خورشید هایی خاموش می شوند در من در می گیرد اتشی که وعده داده شده ام *** چشمهایت را نبند: پلک بزن پلکهایت تازیانه اند بر گرده های اسبی که در سینه من چهار نعل می روند تا پیغام را برسانند به قو هایی معصوم *** چشمهایت را باز کن در تو قوهایی غرقند خورشید هاییست در دریا در من اسب کهری است خفته و آتشی که وعده داد ه شده بودم .
|
||
|
+
نوشته شده در جمعه هجدهم آذر 1384ساعت 17:32 توسط حسن رضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
تو را می بوسم و به خاطر تمامی نداده هایت تورا شکر می گویم تا خودت خجالت بکشی !! همیشه بر سفره دیگران : نان بود و رنگ بود و تنوع بود و همه چیز بود بر سفره ما اما : نان بود و اعتقاد. تنها مادرم سیر میشد مادرم معده کوچکی داست. معده من اما بزرگ بود و من سخت پر اشتها. من هر چه خوردم : نان خوردم غذا خوردم آب خوردم حرف خوردم زمین خوردم سیر نشدم . من در زمین تو گرسنه ماندم فقط وقتی بر مزار خودم زانو زدم فهمیدم تو بزرگی بزرگتر از معده من من باید تو را می خوردم تو برای همیشه من بودی و من همیشه سیر میشدم. به خاطر تمامی داده هایت تو را شکر می گویم اما من هنوز هم گرسنه ام. |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه ششم آذر 1384ساعت 20:50 توسط حسن رضایی
|
|
||