|
|
|
|
به یاد کرامت بیک وردی که نشتاختیمش انگونه که باید
{هفت سین} این یالها که غمگنانه کوچ را در رقصند باران را سرودی کرده اند به لهجه مادری ات تا شروه سر دهند امدن بهار را رفتن تو را شیرزاد برخیز ! اینک به احترام تو دختران ایل هفت سین را هفت دستمال سیاه کرده اند. برخیز ! پیش از انکه باد دستمالهای دختران ایل را با خود ببرد. اینجا بادها به لهجه مادری ات می وزند. دستمالهای مادرت به لهجه باران شروه سر می دهند. برخیز پیش از انکه باران سبزه های هفت سین را گره بزند. |
||
|
+
نوشته شده در پنجشنبه بیست و ششم آبان 1384ساعت 19:57 توسط حسن رضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
کجاستی که نمی بینمت؟
گفتی دستهات را بالا اوردی ستاره بچینی دستهات را باد برد حالا مادرم مرا به دستهای تو می سپارد تا همیشه نمی دانم کجا سالم حالا دستهای تو افتابگردانند خورشید را بتابانم من راه را گم کرده ام نمی بینمت کجاستی؟ |
||
|
+
نوشته شده در یکشنبه بیست و دوم آبان 1384ساعت 10:19 توسط حسن رضایی
|
|
||
|
|
|
|
|
نميدانم چرا با اينکه قبول دارم شعر نيست اما بد جوری دلم ميخواد اين شعرو به عنوان اولین شعراین وبلاگ بنویسم.قول می دم تکرار نشه !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!! اين شعر اگر گوش همه را کر نکند شعر نيست. اوضاع در هم ما را خراب تر نکند شعر نيست. اين شعـــــر اگر جامه درانی نکرد و لخت لخت اين خيل سر براه را از ره به در نکندشعر نيست. يا اينکه بر سر منبــر نرفت تا به موعظــه اين آمرين نيک را نهی از منکر نکند شعر نيست. اين شعــر شـعر يک شاعر دردسر طلب است اصلا شعر اگر هوس دردسر نکند شعر نيست. اين شعــر مثل من و شما فقط حرف ميزند اين كارهای نكرده را اگر نكند شعـــر نيست.
|
||
|
+
نوشته شده در شنبه بیست و یکم آبان 1384ساعت 18:47 توسط حسن رضایی
|
|
||